خاطره فرار از مرگ-قسمت سوم
سعيد خر بپا اوناشونا...!!... من:همون لياقتت همينه ديگه
ماموره:بي تربيتا مگه باشما نيستم ميگم وايسين هان؟
سعيد : داداش قربان من الان اومديم از پيشه بابام . تو بيمارستان خوابوندنش قلبش مريضه ..
دارم ميرم براش دارو بگيرم تورو خدا رحمه اين طفله معصوم كنيد اصلا خودم به جاش ميرم زندان بخدا بچه ي خوبيه اصلا خودم ضمانتشو ميكنم قول ميدم ديگه نذارم اذيته مردم كنه باور كنيد اگه دارو هاشو نخوره ميميره ها شما ادم هاي خوبي هستين مطمئنم دوس ندارين يه ادم از بين ما كم بشه
بريم حالا؟
ماموره: كه اينطور خوب الان ما موتورو ميبريم خودتونم بعد از بهبود پدرتون البته اگه موتورو ميخواين بيان يه سري بهمون بزنين
من: جناب سركار شانه شما خيلي بالاتر از ايناست كه بخواي موتوره اين جوجه رو ازش بگيرين .. بدبخت اوله جاهلي يه غلطي كرده و سخت پشيمونه شما به قانونمنديه خودتون ببخشينش . اصلا شماره موتورو بردارين هر وقت خلافي صورت گرفت ما خودتونيم...
يهو متوجه شدم كه سعيد اشاره ميكنه موتور شماره پلاك نداره
من:شما مامور پر سابقه اي هستين من شما رو خيلي خوب ميشناسم شما آدم معرفي هستين
زشت نيست يه علف موتورو بگيرين
هلي كوپتري
قاتلي چيزي(خر كردنو)
مامور:كاملا صحبتاتونو قبول دارم اما يه استثناهايم تو كاره ما وجود داره
سرباز موتورو ببر كلانتري 16
بله قربان
سعيد:چي چيرو سرباز ببره. مگه خودم چلاغم.اصلا خودم ميارمش .بريم.
مامور:نه شمارو زحمت نميديم.پدرنون بيمارن.به ايشون برسين
سعيد:نه نه .چه زحمتي.گوره باباي من.بريم
من:جناب دهقان كوتاه بياين ديگه
سرباز:آقا آشناست؟
مامور:نه.چطور؟
سرباز:فاميليتونو گفت.
ماموره:اين چيه رو پيرهن من نوشته؟
سرباز : ببخشيد!!!!!!!!
من:خاهش ميكنم اقاي دهقان
مامور:راه نداره..ببر اين موتورو ديگه اه...
سرباز:بله قربان!!!!!!!!
سعيد:بدبخت شدم. كمترين حكمم اعدامه. ااااا ديدي چه راهت؟
من: سعيد يه فكري؟
سعيد:ازم ميخواي بكشمشون قاتتتتل!!!
من: غلط كاري نكن . ميگم يه كوچه بالاتر يه دوستي دارم عاشقه كاره خلافه بدو بريم تا دور نشدن با اون بريم
جلوي سربازو بگيريم بزنيمش موتورو ازش بگيريم
سعيد:برم زندان جرمم سنگين تر ميشه ها. بيشتر زجر ميگشم دسته باباهه ها. بيخيال هر چه با دا باد بزن بريم
فرشاد: كيه؟
من: سلام فرشاد مرتضام موتورتو آتيش كن ماموريتي برات دارم!!
فرشاد: به به به داش مري گل . ما چاكره شماييم. يه لحظه
سعيد: من موندم تو اين آدماي عتيقه رو از كجا پيدا ميكني؟
حالا ببين چيكار كنه برات. من:آدم واسه هر كاري بايد يه شخصي رو داشته باشه
سعيد: خدا كنه راس بگي../.
فراشاد:بزن بريم
سعيد:كجا؟
فرشاد:ماموريتو.
سعيد:مگه پليسي؟
فرشاد: يه چي تو همين مايه ها...زر زيادي نزن ...مري كجا بريم
خلاصه تو راه قضيه رو واسه فرشاد تعريف كرديمو بعد از كلي مسخره كردنه ما راهي مقصد شد.
هنوز خيلي نرفته بوديم كه ديديم سربازه كناره خيابون با موتور ايستاده
من : فرشاد اوناشا همونه... خودشه
ادامه دارد...
مرتضي بناري فروردين 89
خاطره فرار از مرگ-قسمت سوم
خاطره فرار از مرگ-قسمت سوم
ادامه مطلب